صفى الدين محمد طارمى
410
انيس العارفين ( تحرير منازل السائرين ) ( فارسى )
اعلاست از مرتبهء عقل ؛ پس درك نمىكند او را عقل و نمىرسد به او ؛ چرا كه او « به درخشيدن نور ازلى است » - يعنى نورى از انوار وجه باقى كه او ذات ازليه است - پس درك نمىكند او را مگر روح به نور ازل در مقام مشاهده ؛ و او اعلاست از تعريف ، بلكه او از تعرّفات الهيه است به روح عبد برگزيدهء خود . « يا به سماع نداى اوّلى » بدون صوتى و حرفى ، بلكه به تجلّىاى از تجلّيات اسماى الهيه كه داخل است در تحت اسم « الأوّل » او قبل از ظهور اشيا و ظهور « 1 » آنچه ظاهر مىشود از خلق ؛ و او نيز از تعرّفات الهيه است به قلب عبد خودش ، از براى جذب نمودن حقّ او را و برگزيدن او به خطاب حالى به مقتضاى عين و حال او . و در حقيقت ، اين ندا محض اختصاص است يا جذب حقيقى است به تجلّى ذاتى جلىّ ؛ و از اين جهت است كه قيد كرده است جذب را به حقيقى ، از جهت احتراز از تجلّى اسمايى ؛ يعنى جذبى است به حقيقت به سوى شهود عين ذات احديت به فناى صرف ، و هيچ كشفى بالاتر از او نيست ، و آنچه دون اين جذب است نيست تجلّى تامّ حقيقى . ( و قول او كه : ) « اگر باقى بگذارد بر صاحبش لباس او را و اگرنه باقى بگذارد بر او نور او را ؛ » يعنى اين تجلّىاى است قوىّ و قهرى ، باقى مىگذارد بر صاحبش لباس او را ؛ يعنى صورت او را و صفت لازمهء او را كه صفت شهود اوست از براى ذات خود به ذات خود ؛ و « لباس » استعاره كرده مىشود از براى صفت شامله و صورت لازمه ؛ و اگر باقى نگذارد بر او صورت او را - از براى بقاى تلوين بعد از او - باقى مىگذارد بر او - بعد از انقضاى او - نور او را ، و او معرفت اوست ، و ملكهء عود و اثر اوست به فناى بعض رسوم و تنوّر بقيّهء اوست به نور حقّ .
--> ( 1 ) . اصل : - اشيا و ظهور .